سلام :
بالاخره پسوردشو یافتم ... البته چند وقتی میشه که پسوردشو پیدا کردم ... ولی خب فرصتی پیش نیومد که بیام و چیزی بنویسم .
بی بی که چند وقتی میشه که فوت کرده ... نمی دونم چی باید بگم ...انگار تازه این وبلاگو ساختم
نمی دونم از کجا باید شروع کنم ...
فعلاً واسه شروع قالبشو به یاد اولین قالبم عوض کردم!
خدایا به امید تو .
خلاصه گذشت تا امسال...![]()
همين طور بلند شديم رفتيم ماهشهر واسه مسابقه البته قبلش يه مسابقه بين مدارس ممكو
تو انديشه برگذار شد تا هر مدرسه بتونه نفرات برتر خودشو انتخاب كنه كه منو دوتا از بچه هاي دوم انتخاب شديم![]()
خلاصه روز اول 2 تا مسابقه داشتيم كه بين دوتا مدرسه ي ممكو بود كه خوشبختانه مدرسه ي ما بالا اومد![]()
![]()
![]()
و اون يكي مدرسه حذف شد.![]()
روز بعد هم (كه امروز باشه)3 مسابقه داديم ...![]()
وبالاخره تونستيم مقام سومي رو واسه مدرسه كسب كنيم ولي خداييش مشخص بود كه ماهشهريا بدجور تمرين كرده ![]()
بودن حتي شنيدم كه بعضياشون سر كلاس هم تمرين مي كردن.![]()
اون وقت ما 1بار هم واسه نمونه تومدرسه شطرنج كار نكرده بوديم.![]()
بعد مي گن شما امكاناتتون از بقيه بيشتر !!!!!![]()
كو ما كه نديديم!![]()
خلاصه كاپ رو گرفتيم و رفتيم مدرسه .البته يخورده مدير مدرسه رو سر كار گذاشتيم ![]()
گفتيم ما اصلا"مقام كسب نكرديم و از اين حرفا ![]()
بيچاره مديرمدرسه همين طور مونده بود كه چطور ما هيچ مقامي كسب نكرديم ![]()
تا اينكه يه دفعه كاپ رو نشونش داديم اونم كلي ذوق كرد و تشكر كرد![]()
![]()
![]()
البته اينو بگم ما بايد دوم مي شديم ولي خوب شانس با ما يار نبود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صحبتاي مامان بابا از اونجايي شروع شد که مامان درباره ي رفتارعجيب غريب مهمونايِ جديد که بعدِ قرني اومدن خونمون
و حتي اسم اينجا هم به گوششون نخورده بود
حرف به ميون اورد.
باباهم به ياد گذشته افتاد و ...![]()
اما قبل از اينکه داستانو براتون تعريف کنم بايد موارد زيررو رعايت کنيد:![]()
1)اين داستان بر اساس واقعيات نقل شده و هيچ گونه دروغي در آن يافت نمي شه .![]()
2)واسه کودکان زير80 سال توصيه نمي شه (بد آموزي داره عواقبش هم با من نيست!!!!!!!!!!!!!!!)![]()
3)با عرض پوزش بايد بگم اگه آدم حساسي هستي بهت توصيه مي کنم از همين راهي که اومدي برگرد.
(آخه يه نموره خشانت داره)![]()
4)چنانچه قبل بعد و يا در آخر داستان حس کردي هنوز ابهاماتي که در مورد شخصيت بي بي تو ذهنت داشتي برطرف نشده
بهت پيشنهاد مي کنم زياد خودتو خسته نکني چون منم هنوز نفهميدم اين بي بيه ما آخرش چه مدليه؟!!!...![]()
و اما داستان:![]()
اول مي برمتون به زمان هاي قديم اون زمان هايي که بابا هم هنوز به دنيا نيومده بود.
مامان اين طور تعريف مي کنه که اون موقه ها بي بي با داداشش زندگي مي کرد.
داداش بي بي متوجه رفتار هاي غير عادي زن همسايه مي شه يکي 2بار هم اونو با مردي مي بينه به هر کي هم مي گه کسي
تحويل نمي گيره تا اين که يه روز ديگه اين مسأله رو تو جمع عنوان مي کنه!![]()
زن همسايه هم که از اون آدماي زبون دراز و شارلاتان بوده بهش بر مي خوره.![]()
خلاصه يه روز که بي بي و داداشش تو خونه نشسته بودن خبر مي رسه که زنِ همسايه با 100تا قوم خويش قراره
بياد واسه دعوا !!!![]()
داداش بي بي بي خيال قضيه مي شه اما بي بي مي گه نه بهتره ما تو خونه منتظر بمونيم تا خودشون بيان تا اگه يه وقت
چيزي شد بگيم اينا شروع کردن!(ايول اعتماد به نفس،قابل توجه اونايي که مي گن زنا ترسو هستن!)![]()
خلاصه دعوا شروع مي شه و بي بي يکي يکي شروع مي کنه به زدن مردا!!! باورتون نمي شه اون همه آدم در مقابل بي بي و
داداشش کم اوردن وبي بي سر خيلي از اونارو زخمي کرد .(بابا تو ديگه کي هستي؟!!!)![]()
![]()
![]()
و آخرِ سر هم يه ضربه نثار کله ي مبارکش شد!!!![]()
خلاصه پليس اومد.![]()
حالا خندش اينجاست که همه ي مردايي که با بي بي دعوا کرده بودن از بي بي شاکي بودن!!!!!!!!!!!!!!
به بي بي مي گن اين درسته که تو اين بلاها رو سر اين بي چاره ها اوردي؟!!!(حالا حال کنيد جواب بي بي رو!)
بي بي هم در کمال خونسردي مي گه:![]()
من؟من يه زن ، چه طوري مي تونم اين بلاها رو سر اين همه مرد بيارم. تازه نگاه کنيد سر منم آسيب ديده.![]()
اونا هم مي گن اگه واقعا"اين کارا زيرِسر تو باشه واقعا"شير زني! ![]()
خلاصه اينو بگم که از اون موقع به بعد همه از بي بي خيلي حساب مي بردن و کسي جرأت نداشت به بي بي چپ نگاه کنه
مگر اينکه از جونش سير ش
ده باشه!![]()
حالا من خيلي نشستم فکر کردم که اين بي بي اين اقتدار ملي رو از کجا اورده و در آخرهم به نتايج جالبي دست يافتم طبق
آخرين تحقيقات من باباي بي بي هم چندان دست کمي از بي بي نداشته و بازجديدا"کشف کردم که بي بي نتونسته اون طور
که بايد و شايد رکورد باباشو افزايش بده .![]()
باباش ديگه رو دست زده اون طوري که من شنيدم تو جنگ جهاني دوم مثل اينکه جو گير شده و خيلي از اون اجنبي هارو
از پا در اورده به طوري که يه کتاب هم در موردش نوشته شده .
نتايج وجمع بندي آخرين تحقيقات بدست آمده:![]()
_بي بي و داداشش اولين گونه ي کمياب وفعال واقع درخوزستان هستن که نسلشون هنوز منقرض نشده !!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستش جدی نگرفتم .رفتم خونه وتلوزیونو روشن کردم .دیدم ،اخباره. ولی چه اخباری!
خودتون ببینید:
با سلام وصلوات بر محمد وخاندان پاک و مطهرش ضمن سلام خدمت شما بینندگان گرامی اخبار امروز
را با خبری که هم اینک به دسته بنده رسیده پی می گیریم.
طی درگیری هایی که چندی پیش در یکی از شهرک های کشور(ممکو)!!!!!!!!رخ داد واین شهرک را آماج حملات
پی در پی قرارداد ؛مقامات محلی اعلام داشتند که هنوز آماری از کشته شدگان این حادثه در دست نیست
و شخصی موسوم به((بی بی))؛(این چهره ی نامی و سرشناس وبلاگ دختری از ممکو)طی اظهارات خود
مبنی بر برهم زدن نظم عمومی این شهرک اعلام داشته:من مامان بابامو می خوامـمــمـــم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در پی این حادثه ی هولناک مقامات قضایی آمریکاونیز آژانس بین المللی اعلام داشت :
چنانچه در خواست بی بی پی گیری نشود ما هم غنی سازیه اورانیوم را به تعلیق خواهیم انداخت.
(حالاچه ربطی داشت خودمم نفهمیدم!)
بنده هم کلا"از زندگی نا امید شدم واسه همینم هر شب دارم این دعا رو سر میدم:
خدایِ من؛خدایِ خوبُ مهربان؛من وقلب کوچکم دوست داریم در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم !!!
ودعا کنیم که ما همه ی کودکان دست در دست هم دهیم وقلک های کوچک خودمان را برای درمان بی بی ها
هدیه کنیم تا شاید بابِ فرجی بشه!!!!
پس از همه ی بچه های خوب واقع در سرزمین سبز ممکو می خواهم تا مرا برای درمان بیمارانی همچون
بی بی یاری کنند
تا بلکه بنده ی حقیر نیز از زندگیِ سبز و شیرین لذت ببرم
همین حالا نیازمندِ یاریِ سبزتان هستم!!!!!!
من ديگه بقيه ي کتابو نخوندم يعني حوصله نداشتم شما ديگه واسه خودتون ادامش بدید...
می دونی چرا؟!!!![]()
چون فرشته یعنی:
فرمانروای سرزمین آرزوها
رویای ماندگار خوبی ها
شاخص تمام زیبایی ها
ترنم لحظه های یک رنگی
همای سعادت و خوشبختی
اما حالا فهمیدم که نه اونا فرشته نیستن !!!![]()
آخه مامان بابا با فرشته ها یه فرق کوچولو دارن!![]()
فرقشون اینه که فرشته ها فقط با ۲تا بالی که خدا بهشون داده می تونن پرواز کنن ولی مامان بابا بدون نیاز به بال هم می تونن تو تک سرزمین رویاهای فرزندانشون پرواز کنن و امید بخش زندگی و تنها شاخص زیبا واسه فرمانروایی سرزمین آرزوهامون باشن و بدون توجه به قطرات باران کدورت و نا امیدی گاه تا قله های مه آلود تنهایی و دل تنگی اوج بگیرن و همچون همای سعادت بر شانه های فرزندانشون بنشینن تا اونا هیچ وقت ترنم لحظه های یک رنگی رو از یاد نبرن![]()
راستش تمام فکرمو گذاشتم تا بتونم مامان بابامو تو یه پاراگراف کوتاه توصیف کنم.![]()
شرمنده مغزم فقط تا همین حد کشید.![]()
![]()
![]()
بنده و چندتا از بروبچ پايه ي کلاس ديديم برنامه هاي روفقا رو به اتمامه و سوژه اي واسه خنده نداريم
و نمي شه آروم نشست و...![]()
که يه دفعه يکي از بروبچ به ياد گذشته افتاد.![]()
بله مدت ها بود که اين يکي رو فراموش کرده بوديم.
باخودمون گفتيم اين دور از انصافه که اين سنت قشنگ و قديمي رو فراموش کنيم.ما نبايد اصالت خودمونو از ياد ببريم و از
اين جور مزخرفات.![]()
![]()
خلاصه برو بچو جمع کرديم و ايستاديم وسط کلاس و گفتيم هر کي طالبه بياد وسط.![]()
رفقا هم روي مارو زمين نگذاشتن و اومدن.
منم خوشحال که سوژه ي خنده جور شده، فقط مونده بوديم که يه بدبخت بيچاره رو گير بياريم تا ...
که يه لحظه حس کردم بروبچ ساکت شدن عجب يعني چي شده؟!!!![]()
تو همين افکار بودم که يه دفعه ديدم تمام نگاه ها به من برگشت!![]()
_چيه؟![]()
_رفيق فابريکِ بنده بد جور نگام کرد وبه بقيه گفت: فاطيـمـــــــــــــــــــــــــــــا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
تا اومدم از خودم دفاع کنم بگم من روزم و...![]()
که چشمتون روز بد نبينه اين رفيق فابريک ما (که انصافا" در اين مدت کوتاه به بنده اثبات کرد اول و آخرو وسط همه ي
آدم فروشاي دنياست واز همه بي رحم ترونامردتر تشريف داره)![]()
دستامو گرفت و با همکاريه بقيه چسبوندنم گوشه ي کلاس و حالا هُل بده کي نده.![]()
اينا واقعا"بعضي وقتا غير قابل کنترل مي شن!!!
مي دونيد من از اين ماجرا درس خيلي بزرگي گرفتم اونم اينه که وقتي نقشه ي شومي مي کشي به اين هم فکر کن که
ممکنه يه روز گريبان گير خود تو هم بشه و...![]()
به هر حال اين فقط مختصري از ماجراجويي هاي ما در هفته ي آغازين مدرسه بود خدا بقيه ي هفته ها رو به خير بگذرونه...
فقط اميدوارم که آمار کشته شدگان و مفقودالاثران نسبت به سال گذشته افزايش پيدا نکنه!![]()
![]()
![]()
به خدا ديوونست !
نه تو رو خدا نگاش کن !
جون من نگاش کن !
چسبيده به من هر جا مي رم همش دنبالمه!
حرف هم نميزنه! (ساکتِ ساکت)
خيلي باهاش حرف زدم هرچي ازش سؤال مي کنم قصد و منظورش از اين کارا چيه هيچي نمي گه!
با خودم گفتم حالا اگر از يه جاي شلوغ و پر رفت و آمد رد بشم ديگه روش نمي شه دنبالم کنه و خودش مي ذاره مي ره.
ولي نه رودار تر از اين حرفاست.![]()
الان چند ساعته که همش دنبالمه!![]()
اِ اِ اِ مگه کار و زندگي نداره ؟!
خدايا چي کار کنم؟![]()
تو همين افکار بودم که ديدم شب شده و ديگه هم اثري از اون آدمهِ مرموز نبود !!!
خيالم راحت شد.
بالاخره بي خيال شدُ رفت.![]()
ولي نه صبح روز بعد از دم در خونمون منو دنبال مي کرد!
واي خداي من آدرس خونه رو از کجا فهميده بود ؟!!!
ديشب که داشتم مي اومدم رفته بود!
اصلا"همين الان تکليفمو باهاش روشن مي کنم.![]()
_واس چي راه مي افتي دنبالم ؟ها؟!
_سکوت![]()
_حرف بزن!
_سکوت![]()
_نَکُنه لالي ؟!
_سکوت![]()
_هُي ديوونــــــــــــــــــــه؟!!!
_سکوت![]()
_داري کلافم مي کُني ها !!!
_باشه حرف نزن .وقتي با همين کيف کوبيدم تو کَلَت ! اونوقت مي فهمي با کي طرفي!
همين طور که داشتم با کيف مي زدمش خانومه که قيافش خيلي آشنا بود دستمو گرفت و گفت:
_خُب عزيزم واسه امروز کافيه!
_اين دفه نوبت سایه ی خودته که باش در بيوفتي؟![]()
وقت استراحت تموم شده !بايد برگردي بخش! اول غذا بعدشم قرصا !!! ![]()
ولي هنوز نفهميدم چرا همش دنبالم مي کنه؟؟؟!!!![]()
![]()
![]()
خوب بگذريم بر مي گرديم به حدود 10,12سال پيش يعني زماني که ما و همسايه جفتيمون بر حسب تصادف با هم از يک شهر
و دريک زمان اساس کشي کرديم و اومديم ممکو (يعني زماني که بدبختي هاي همسايه ي بي چاره ي ما شروع شد!!!)![]()
![]()
روزهاي تلخ وشيريني با هم داشتيم.
اما خداييش اونا خيلي ما رو تحمل کردن!![]()
يادمه اون موقع ها که ممکو بوديم زياد آب مي رفت البته از ساعت12به بعد بابا هم قبل از خواب به همه مي گفت تا
حواسشون روجمع کنن .خودش هم قبل از خواب همه لوله ها رو چک مي کرد.
اون شب طبق معمول آب رفت و سفارشات ومحکم کاري هاي بابا شروع شد.خلاصه همه رفتيم خوابيديم.
صبح که بيدار شدم يه صداهايي مي اومد تا پامو گذاشتم زمين حس کردم انگار رو آب پا گذاشتم با خودم گفتم تا اونجايي که من
يادمه من رفتم تو اتاقم بخوابم ,نه...![]()
پس اين آب؟!!!![]()
حتما"هنوز خوابم بهتره برم دست و صورتمو بشورم.![]()
همين طور که داشتم تو آبها راه مي رفتم بابا رو ديدم بي چاره هر چي ظرف تو خونه بوده رورديف کرده بود و داشت![]()
![]()
آب ها رو که حدود 3,4سانت از زمين بالاتر بود جمع مي کرد ومي ريخت بيرون !(نه مثل اينکه واقعا" بيدار بودم !)
ولي خونه واقعا"ديدني بود!![]()
همين طور که جلوتر رفتم صداي داد و بي داد زن همسايه رو شنيدم البته سعي مي کرد خودشو کنترل کنه .
آخه مثل اينکه آب از خونه ي ما راه پيدا کرده بوده به خونه ي اونا و اونا هم ...![]()
![]()
خلاصه اون روزبابا خيلي خودشو به در و ديوار زد بلکه يه نفر اعتراف کنه کار من بوده!
ولي هيچ کس اين جنايت رو به گردن نگرفت!
روز ها به همين منوال گذشت تا اين که دوباره خانه را سيل فرا گرفت باز صحنه هاي تکراري!
اما با اين تفاوت که اين دفعه بي چاره زن همسايه داد وبي دادش بالاتر رفت حالا چي مي گفت:
_ببين(...)اگه يک بار فقط يک بار ديگه اين اتفاق بيوفته من تو خونه نمي مونم ...![]()
(جدي ميگم ولي کارشون حتي داشت به طلاق هم مي کشيد !!! )
خودمونيم عصبانيت زن همسايه خيلي ديدني و جالب بود.
اما جالب تر اين بود که دوباره خونه ي ما و همسايه رو سيل گرفت و من زن همسايه رو بيرون دم در خونشون ديدم (بي چاره!)![]()
![]()
(حتما"تودلش مي گفت آخه من چه گناهي کردم که همچين همسايه اي گيرم اومده !!!)
واسه همينه که مي گم ما اين سيل زدگان سونامي رو بيشتر درک مي کنيم واقعا"خودمونو درغمشون شريک مي دونيم
خداييش اون زمان هر چي تلاش کرديم عامل اين بدبختي رو نفهميديم.![]()
![]()
![]()
اما حالا بعد از سالها فهميديم که اين بدبختي ها زير سر کسي نيست جز بي بي !!!!!!
در واقع اين بي بي بوده که با اين که خبر داشت هر شب آب ميره لوله ها رو باز مي کرد و تلاشي در جهت بستن دوباره ي اونا
نمي کرده .![]()
راستي ما و همسايمون با هم از ممکو اساس کشي کرديم.
البته گمونم اونا از دست ما فرار کردن!![]()
![]()
![]()
اما دو کلوم حرف حساب:![]()
اين درسته که 3ماه و چند روزه که کارمو در زمينه ي وبلاگ نويسي شروع کردم ولي از همون لحظه ي اول سعي کردم
شناخت کاملي در مورد اين کار و اطرافم پيدا کنم و به قولي تجربه کسب کنم.و همين جوري نيومدم که بگه منم هستم
انتظار هر نوع برخوردي رو هم از همه کس داشتم .(بالاخره هر کي يه جوره)
چون مي تونم به جرات بگم وبلاگي نبود که سر نزدم.
به هر وبلاگي که سر مي زدم هم مطالبش رو با دقت مي خوندم هم نظرات مربوط به اون وبلاگ رو.(هنوز هم اين کارو مي کنم)
خيلي برام جالب بود خيلي از وبلاگ هايي که واقعا" جالب بودن هم انتقاد هاي زيادي داشتن.
از اون جا بود که متوجه شدم هر کسي يه نظري داره و من به عنوان يک کسي که کارشو تازه شروع کردم و هنوز تجربه ي
زيادي در اين زمينه پيدا نکرده بايد به همه احترام بذارم ومنتظر چنين بر خورد هايي باشم.(پس تصميم گرفتم خودمو آماده کنم.)
به نظر من انتقاد و پيشنهاد خيلي بهتر از تعريف و تمجيد مي تونه به يه وبلاگ نويس کمک کنه تا راهشو بهتر بشناسه و استوارانه
تر قدم برداره.
درست مثل داروو گاهي ممکنه داروويي که تلخ تره(انتقاد) اثرش بيشتر از اون داروويي باشه که شيرين تره (تعريف).
ولي فحش وتند روي فکر نمي کنم بتونه تاثير گذار باشه.و درست مثل ويروس عمل مي کنه وآثار مخرب داره.
خوشحالم که قبل از اين که از اين گونه برخورد ها جا بخورم .آمادگي لازم رو داشتم.و تونستم احساسات رو کنار بذارم و
با قضيه منطقي تر برخورد کنم.
پاسخ به چند نظر:
آقا حسن اين قدر عجول نباشيد من هنوز در مورد دختراي ممکويي مطلب خاصي ننوشتم اين هم به خاطر اينه که زياد با بروبچ
در ارتباط نيستم . تابستونه و کمتر بچه ها رو مي بينم. ولي ايشا ا... از ايامه مدرسه به بعد بهتر مي شه.
گر صبر کني ...
شخصيت ممکو اگر يکي 2 کلام حرف حساب هم تو قسمت نظرات بزنه بايد باز فحش بخوره ؟!!!
ببخشيد چون بد آموزي داره پاکش کردم.
تربچه من اول فکر مي کردم فقط به من فحش ميدي!
ولي بعد فهميدم عادت داري که به همه اين جملات رو نثار کني!
راستي آدرس وبلاگتو پيدا کردم ولي متاسفانه مثل اينکه حذف شده!
مرسي که حوصله کرديد و خونديد . به نظرم لازمه که مردم با اهداف و نظرات وبلاگ نويسان آشنا بشن.
منتظر نظراتتون هستم. ![]()
![]()
مامان باباي من زيادي با هم تفاهم دارن حتي تو 3 کاري!!!![]()
![]()
حالا اين که چيزي نيست اون دفعه بابا باعجله همين طور مي ياد و سوار ماشين مي شه و مي خواد
ماشين رو روشن مي کنه که مي بينه دو تا بچه صندلي عقب نشستن وبا تعجب نگاش مي کنن بابا هم سريع فلنگو مي بنده و
مي ياد بيرون.![]()
دقيقا"همين اتفاق واسه مامان هم افتاده
همين طور مامان جفت راننده مي شينه بعد که متوجه مي شه با شرمندگي صحنه رو ترک مي کنه .
خانوم ها وآقايان محترم تفاهم داريد خوب داشته باشيد ولي نه اين جوري .![]()
![]()
گفته بودم مي خوام در مورد دختراي ممکويي مطلب بنويسم خوب چه کسي بهتر از بي بي ؟!!!
البته قبول دارم که واسه دختر بودن يه نموره سن و سال بالا مي زنه ولي کاراش منحصر به فرد.
خداييش تو فاميل تکه.(البته منظورم محصولات (تک)نيست يه وقت اشتباه نکنيد!)![]()
بعدش يه خوبيه ديگه هم که داره اينه که خوشبختانه ايشون نه سواد دارن نه تو خط اين چيزا هستن.و نمي تونه مچمو بگيره!
جدا" با اين هوشي که اين داره اگر درس مي خوند الان حد اقل دکترا داشت!!!
مثلا"خانوم استعداداي زيادي دارن که اين پايين مي خونيد:
1)متخصص فضولي به خصوص کارايي که بهش مربوط نيست!![]()
2)مهندس کشيدن انواع نقشه هاي فرارو کش رفتن کليد خونه طي 3 سوت.(بي بي معروف به دختر فراري!)![]()
3)دکتراي چخان زني.(رکورد دار خاندان هستن)اگه تونستي شکستش بدي من خودموازبالاپشت بوم خونمون پرت مي کنم پايين .![]()
4)متخصص انواع گيردادن ها (من جمله گير 3 پيچ).و به خصوص گير دادن به من بد بخت !(دق مي ده منو!)![]()
5)اگه کم بد بختي کشيدي و کمبود غم داري و خشي زده زير دلت اگر احساس دل خوشيه بيش از حد مي کني
فقط به بي بي فکر کن تمام بد بختي ها و مشکلات دنيارو سرت خراب ميشه اون وقت ديگه مشکلي نداري!![]()
6)البته گاهي هم بر عکس کار مي کنه يعني شادي آوره(يه چي تو مايه هاي همين قرص هاي روان گردانه!)![]()
بي خيال بقيه مي شم چون بد آموزي داره و بي بي ها ياد مي گيرن اون وقت نوه هاشون به سر نوشت من 2چار مي شن.![]()
![]()
![]()
راستي اين طرز خرج کردن اين همه پول يه ذره کليشه اي شده وما به دنبال راه کار هايي بهتر براي ساختن فردايي بهتر هستيم
از شما خواننده ي گرامي خواهشمندم من و ديگر نوه هاي بي بي رو در حل اين مشکل راهنمايي کنيد.
(با تشکر)
باشد روزيه شما عزيزان!![]()
توجه:البته از اون جايي که اين وبلاگ زير نظره سازمان حمايت از حقوق بي بي ها هستش من هم براي حفظ جان ترجيح دادم خيلي ازجاهارو سانسور کنم.(با عرض پوزش فراوان)![]()
اگه خوب نیست بگید ناراحت نمی شم باعث می شه بهترش کنم
شاید باب میل شما بشه![]()
با تشکر فاطیما![]()
حرف سادگی شد گفتم بد نیست این خاطره رو هم براتون بنویسم.
کوچیک که بودم بابام خیلی سر به سرم می گذاشت وقتی فضولی می کردم وهی مزاحمش می شدم واسه این که هم سر گرم بشم وهم یه جورایی دکم کنه. بهم می گفت:برو به مامان بگو بزغاله ای که می یاد پیشت دست و پاشو ببند!!!...![]()
و من ساده هم عین این عبارت رو به مامان می گفتم.![]()
طولی نمی کشید که می دیدم مامان دست و پامو گرفته و کتف بسته منو تحویل بابا داده منم اصلا" تو باغ نبودم و هر دفعه همین بلا سرم می یومد .
بی خود نیست که آدما هر چی بزرگتر می شن راه راه تر هم می شن.![]()
اين جا بود که فهميدم زباله هم گاهي حکم طلا رو پيدا مي کنه!
از چند حالت خارج نبود يا بايد هر طور شده ازهر کجا که مي تونستي و در کمترين زمان ممکن زباله پيدا مي کردي و جلوي چشم
معاون مدرسه مي داختي سطل زباله يا خودت زباله مي شدي مي پريدي اون تو!
که البته کار دوم چندان توفيقي نداشت در هر صورت از نمره ي انظباطت کم مي شد !
حالا جالب اين جاست آخر سر تمام زباله هاي جمع شده يک پنجم سطل زباله رو هم پر نکرد.
معاون مدرسه که طبق معمول مثل نکير و منکر بالاسرمون وايساده بودواسه اين که ضايع نشه براي اولين بار تو عمرش ازمون تشکر کرد
و فرستادمون بريم دستامونو بشوريم... .
به هر حال اينو واستون گفتم که بدونين مدرسه تنها محل آموزش نيست بلکه محل کلفتي و بيگاري کشيدن هم هست...
مي بينيد اين دختراي بي چاره چه زجري رو متحمل مي شن از دست کاراي خونه هم که فرار کنن کاراي مدرسه هست که گريبان گيرشون
باشه .![]()
چه کنيم ديوار کوتاه تر از ما گير نمي يارن که!![]()
آقا توفيق(توفان)ممنون از پيشنهادتون ولي همون طور که گفتم حالا حالا ها طول مي کشه تا آب بندي بشه و همون طور که باز بالا اشاره شدبيشتر برو بچ به اينترنت دسترسي ندارن و زياد تو اين کارا نيستن و من بيچاره دست تنهام.
از بقيه هم که با من همدردي کردن ممنونم.
راستي طليعه جان بنده سر و کله زدن با دبير زيست وتشريح شکم قورباغه ي نيمي جون رو به نشستن سر کلاس کامپيوترترجيه مي دم.
دوست دارم اين دفعه نظرات دخترهاي ممکويي رو هم بدونم.راستي پدر دختري از ممکو, چه خوب مي شد دخترتون هم راجع به اين وبلاگ نظري مي دادن به هر حال اين وبلاگ متعلق به دختراي ممکويي هستش.![]()